بم؛ پس از آن صبح

    • عکاس

      :

      سعید فرجی

یک صبح زمستانی، خبر از رادیو آمد؛ زمین‌لرزه‌ای شدید شهر بم در جنوب‌شرقی استان کرمان را لرزانده بود. شهری در حاشیه کویر که به ارگ تاریخی و معماری خشتی‌اش شناخته می‌شد، در چند ثانیه با یکی از بزرگ‌ترین فجایع طبیعی ایران روبه‌رو شده بود. در نخستین گزارش‌ها از ویرانی گسترده و شمار بالای قربانیان گفته می‌شد، اما هنوز کسی تصویر دقیقی از آنچه بر شهر گذشته بود نداشت.

ورود من به بم از راه زمین نبود. همراه گروهی از امدادگران، با هلی‌کوپتر وارد شهری شدم که تنها چند ساعت از زلزله‌ای ویرانگر را پشت سر گذاشته بود. پیش از فرود، از پشت پنجره کوچک هلی‌کوپتر، نخستین نشانه آشنای شهر، ارگ بم، در میان گستره ویرانی نمایان شد؛ بنایی خشتی که قرن‌ها در دل کویر ایستاده بود و تنها یک اثر تاریخی نبود، بلکه شهری با خانه‌ها، گذرها و زندگی جاری در میان دیوارهایش به شمار می‌رفت. اما از آن ارتفاع، هم ارگ و هم شهر چهره‌ای دیگر داشتند. بخش‌هایی از دیوارهای ارگ فرو ریخته بود و در اطراف آن، سقف‌های فروریخته، محله‌های آسیب‌دیده و خانه‌هایی که شکل پیشین خود را از دست داده بودند، نشان می‌دادند که بم در چند ثانیه دگرگون شده است.

با دور شدن هلی‌کوپتر از ارگ، وسعت تخریب شهر بیشتر دیده می‌شد. از بالا، بم دیگر مجموعه‌ای از خیابان‌ها و خانه‌های آشنا نبود؛ بخش بزرگی از شهر زیر خاک و آوار پنهان شده بود. سقف‌هایی که فرو ریخته بودند، دیوارهایی که تنها بخشی از آن‌ها باقی مانده بود و خانه‌هایی که دیگر مرز مشخصی با کوچه و خیابان نداشتند، تصویری از شهری را نشان می‌دادند که ساختار آن در چند ثانیه از هم گسیخته بود. از آن ارتفاع می‌شد فهمید که زلزله تنها ساختمان‌ها را تخریب نکرده، بلکه شکل زندگی روزمره مردم را نیز تغییر داده است.

در ادامه مسیر، تصویری دیگر از بالا دیده شد؛ ردیف‌هایی از کفن‌های سفید که در نزدیکی قبرستان روی زمین قرار گرفته بودند. این بار نشانه‌های فاجعه دیگر فقط در دیوارهای فروریخته و خانه‌های آسیب‌دیده دیده نمی‌شد، بلکه به زندگی انسان‌هایی رسیده بود که دیگر بازنمی‌گشتند. کفن‌هایی که برای انتقال و دفن پیکر قربانیان آماده شده بودند، از فاصله دور هم قابل تشخیص بودند و نشان می‌دادند که شهر، هم‌زمان با تلاش برای نجات بازماندگان، با حجم بزرگی از فقدان روبه‌رو شده است.

در میان خانه‌های ویران‌شده، گاهی یک جزئیات کوچک بیشتر از وسعت خرابی‌ها از زندگی گذشته خبر می‌داد. در یکی از خانه‌ها، سقف کاملاً فرو ریخته بود و بخش زیادی از فضای داخلی زیر آوار مانده بود. اما روی دیواری که هنوز پابرجا بود، یک عکس یادگاری باقی مانده بود؛ تصویری از آدم‌هایی که زمانی در همین خانه زندگی می‌کردند. در میان خشت‌های فرو ریخته، آن عکس تنها نشانه‌ای بود از روزهایی که پیش از این حادثه جریان داشت؛ یادآوری اینکه پشت هر خانه ویران‌شده، پیش از آنکه یک ساختمان از بین برود، یک زندگی وجود داشته است.

با رسیدن گروه‌های امدادی، شهر به محل حضور نیروهایی از نقاط مختلف تبدیل شد. امدادگران هلال احمر، گروه‌های جست‌وجو و نجات، نیروهای داوطلب و مردم محلی، در میان خانه‌های فروریخته به دنبال نشانه‌ای از بازماندگان می‌گشتند. هر آوار می‌توانست بخشی از یک زندگی را در خود پنهان کرده باشد؛ اتاقی که محل زندگی یک خانواده بود، خانه‌ای که هنوز کسی چشم‌انتظار پیدا شدن عزیزانش بود، یا گوشه‌ای از شهر که امید به یافتن یک بازمانده در آن ادامه داشت.

در میان تصاویری که از آن روزها در ذهنم مانده، حرکت یک لودر در نزدیکی قبرستان یکی از سنگین‌ترین صحنه‌ها بود. ماشین سنگینی که معمولاً برای ساخت‌وساز و جابه‌جایی خاک و مصالح به کار می‌رود، این بار در حال آماده کردن زمین برای دفن قربانیان بود. تعداد جان‌باختگان به اندازه‌ای بود که روند معمول دفن دیگر پاسخگوی شرایط نبود. دیدن لودری که به جای ساختن، برای پایان دادن به زندگی انسان‌هایی که در زیر آوار مانده بودند به کار گرفته می‌شد، تصویری بود که ابعاد واقعی فاجعه را آشکار می‌کرد.

«کودکان دیگر فرصتی برای خندیدن، بازی کردن و شاد کردن کوچه‌های بم نداشتند.»

در میان ویرانی شهر، مردم بم خود نیز بخشی از این فاجعه بودند؛ اما در کنار جست‌وجوی عزیزانشان، مسئولیت بدرقه کسانی را بر عهده گرفته بودند که دیگر بازنمی‌گشتند. گروه‌های مردمی پیکر قربانیان را منتقل می‌کردند و در مراسم دفن آن‌ها حضور داشتند. بسیاری از کسانی که در این کار کمک می‌کردند، خود خانه‌ای از دست داده یا عزیزی را گم کرده بودند، اما در آن روزها تلاش می‌کردند آخرین همراهی را برای همشهریان خود انجام دهند.

پیکر قربانیان در گورهای دسته‌جمعی در کنار یکدیگر قرار می‌گرفتند؛ صحنه‌ای که نشان می‌داد ابعاد زلزله فراتر از ظرفیت معمول یک شهر برای مواجهه با مرگ بوده است. در کنار هم قرار گرفتن پیکرها، تفاوتی میان سن، شغل و جایگاه اجتماعی باقی نمی‌گذاشت؛ همه قربانی یک حادثه مشترک بودند. این تصویر بخشی از واقعیت بم پس از زلزله را ثبت می‌کرد؛ شهری که هم‌زمان با تلاش برای یافتن بازماندگان، مجبور بود شمار زیادی از مردگان خود را نیز به خاک بسپارد.

در میان هزاران نفری که در زلزله بم جان باختند، ایرج بسطامی، خواننده شناخته‌شده موسیقی سنتی ایران نیز حضور داشت. هنرمندی که صدایش برای بسیاری از مردم با موسیقی ایرانی و خاطراتشان پیوند خورده بود، در این حادثه از دست رفت. مرگ او تنها فقدان یک چهره هنری نبود؛ بخشی از سرمایه فرهنگی ایران نیز در میان قربانیان این زلزله قرار گرفت. بم در آن روزها، علاوه بر خانه‌ها و بناهایش، انسان‌هایی را از دست داد که هر کدام بخشی از داستان این شهر بودند.

در میان قبرهای تازه، بازماندگان بم برای آخرین بار با عزیزان خود وداع می‌کردند. بسیاری از کسانی که در آرامستان حضور داشتند، تنها چند روز پیش خانه، خانواده یا بخشی از زندگی خود را از دست داده بودند و اکنون در کنار مزار نزدیکانشان ایستاده بودند. هر قبر، داستان یک خانواده بود و هر نام، بخشی از شهری که در چند لحظه تغییر کرده بود. آرامستان بم در آن روزها تنها محل دفن قربانیان نبود؛ جایی بود که مردم برای پذیرفتن واقعیتی گرد هم آمده بودند که هنوز برای بسیاری از آن‌ها باورکردنی نبود.

زلزله بم یکی از بزرگ‌ترین فجایع طبیعی ایران بود، اما روایت آن فقط درباره تخریب و از دست دادن نیست. در کنار آوار و سوگ، داستان مردمی نیز وجود داشت که برای نجات، کمک و بازسازی زندگی تلاش کردند. تصاویری که از آن روزها باقی مانده‌اند، بخشی از حافظه جمعی شهری هستند که در چند لحظه تغییر کرد، اما متوقف نشد.

وقتی امروز به بم فکر می‌کنم، نخستین تصویری که به یاد می‌آورم نه آمار قربانیان است و نه تصاویری که بعدها در رسانه‌ها منتشر شد. آنچه در ذهنم مانده، نگاه کردن به شهر از پنجره کوچک هلی‌کوپتر است؛ ارگ بم که از بالا آسیب‌دیده و خاموش به نظر می‌رسید، و کفن‌های سفیدی که پیش از فرود، تصویری روشن از آنچه در انتظار شهر بود نشان می‌دادند. آن چند دقیقه از آسمان، روایت بم را پیش از آنکه پا بر زمین بگذارم آغاز کرده بود.

|پایان مقاله|